نویسنده و کارگردان :
کامبیز قبادی
تصویربردار و نورپرداز :
رحمان کاکو
صدابردار :
مسعود محسنی نژاد
تدوینگر :
کامبیز قبادی
آهنگساز :
مسعود محسنی نژاد
نوازنده ( گیتار الکتریک ) :
رحیم وطندوست
منشی صحنه :
فرحناز یحیی نژاد
ساخت و اجرای دکور :
سالار حسین پور
تصویربردار پشت صحنه :
علی سلطانیها
تدارکات :
مهدی و حمید بذرافشان
بازیگران :
پیام خوش خواه ........ پسر
محمد محمدی .......... مرد
انجمن سینمای جوانان ایران
زمان : ۱۵ دقیقه
{ توضیحات مربوط به شیوه تصویربرداری همانند حرکتهای دوربین - زوایای دوربین و لحن موسیقی معمولا" در فیلمنامه قید نمی شود اما به دلیل اهمیت آن در نزدیکی بیشترذهن خواننده به فیلم ساخته شده - در فیلمنامه پیش روی - آورده شده اند }
سیاهی ( تصویر بر روی چهره فیکس شده پسری با موهای ژولیده به تدریج باز می شود . ضمن روشن شدن کند تصویر دیالوگ زیر را بین سازنده موسیقی فیلم و کارگردان می شنویم . )
{ سلام و احوال پرسی بین کارگردان و آهنگساز }
.
.
.
آهنگساز : " آقا ، اینم موسیقی تیتراژ پایانی . . . "
کارگردان : " دستت درد نکنه ، مرسی، بیا بشین . . . "
آهنگساز : " چشم ، ما در خدمتیم . . . "
کارگردان : " اتفاقا" داشتم کار می کردم ،
بر می گردونم از اول ببینیم . . . "
آهنگساز : " خب بذار ببینیم . . . "
در اینجا تصویر کاملا" – روی چهره فیکس شده پسر – روشن می شود:
( صدای دکمه کیبورد کامپیوتر ) با صدای آخرین دکمه :
تصاویر از تصویر فیکس شده پسر به سرعت به عقب بر می گردند . روی همین تصاویر که حالت search به ابتدا را طی می کنند صدای کارگردان می آید : " راستی یادت باشه روی تیتراژ پایانی . . . این موسیقی رو بذارم ببینیم چطور شد . . . "
سازنده موسیقی فیلم : " باشه ، اگه یادم بمونه . . . "
کارگردان : " یه یادآوری به من بکن . . . "
تصویر همچنان با سرعت دو برابر به آغاز فیلم باز می گردد . حتی تیتراژ آغازین را هم به صورت برعکس و با سرعت می بینیم . با صدای فشار دادن دکمه کیبورد ، تصویر در سیاهی می ایستد . ( مجددا" صدای فشردن دکمه های کیبورد کامپیوتر ) تصویر با سرعت نرمال روی یک میز باز می شود که سه نفر پشت آن نشسته اند . پسر در سمت چپ ، دختر 1 در سمت راست و مردی ریشو بین ایندو در مقابل ما ، در فضائی شبیه به یک قهوه خانه سنتی .
پسر به دختر می گوید : " اگه می خوای بدونی باشه می گم ، آره دوستت دارم "
موسیقی - فید آوت ( سیاهی تدریجی )
روشن شدن نام فیلم " تداخل " در سیاهی . ( همین تصاویر را قبلا" به صورت حرکت از آخر به اول و روی دور تند دیده ایم )
فید این
در همان پلان قبل ، اینبارپسر مقابل دختر 2 قرار دارد . مردی ریشو در مقابل کادر ، بین آندو پشت میز نشسته و نظاره گر است .
پسر : " اگه می خوای بدونی باشه می گم ، آره دوستت دارم "
فید آوت
موسیقی – نام نویسنده و کارگردان فیلم در زمینه سیاه روشن می شود .
فید این
حرکت نیم دایره حول چهره پسر ( همان مرد ریشو در پسزمینه پشت میز دیگری نشسته است . دور تا دور کافی شاپ یا قهوه خانه سنتی با گونی و تابلو های نقاشی و ماکتهای سربازان هخامنشی آراسته شده است . )
پسر : " خب . . . "
قطع به :
همان حرکت دایره ای حول چهره دختر 1 اما در سوی مقابل ، دختر شانه ای بالا می اندازد یعنی هیچی .
پسر : " چی می خوری ؟ . . . "
دختر ( کمی فکر می کند ) : " . . . قهوه ترک با شیر "
{ پلان ثابت } پسر ( با صدای کمی بلند تر ، خطاب به کافه چی ) : " لطفا" دو تا قهوه ترک با شیر . . . ( به سرعت پشیمان می شود و می گوید : " نه ، یکی ش تلخ باشه "
حس و حال موسیقی از حالت ملایم به حالت ملتهب و دلهره بر انگیز تغییر می یابد . حول چهره خشمگین اما نا مطمئن مرد ریشو می چرخیم که با چشمهای سفیدش به مقابل خیره شده اما پیداست که به صحبت آندو جوان گوش می دهد . ( صدای عبور گوش خراش یک موتور سیکلت متناسب با حرکت دوربین بر چهره مرد ریشو )
انگشتان پسر روی میز ریتم گرفته اند . در پسزمینه چهره مرد که همچون مجسمه ای ثابت مانده است .
- موسیقی دلهره و التهاب -
پسر لب می گزد و دزدکی به مرد ریشو می نگرد و لبخندی مصنوعی تحویل دختر می دهد .
مرد ریشو به پسر می نگرد . سر بر می گرداند و به زیر می نگرد . ناگهان چشمها را هماهنگ با ضربه موسیقی به سمت بالا آورده به داخل کادر می نگرد . گوئی تصمیمش را گرفته است .
از بالا می بینیم . میز و اندام پسر . کافه چی یک قهوه سمت دختر و یک قهوه مقابل دستان پسر می گذارد . به آرامی ضمن چرخش دوربین حول محور طولی اش پائین می رویم و وارد فنجان قهوه ای که پسر در دست گرفته می شویم . موجی در قهوه ایجاد می شود . ( همراه با یک افکت صوتی رویا گونه )
چهره دختر 2 در فنجان هویدا می گردد .
دختر 2 : " تو خواهر نداری ؟ هان ؟ . . . "
اوج موسیقی
از پشت به مرد ریشو نزدیک می شویم .
کات به :
نمای نزدیکتری از پشت سر او که به سمت ما بر می گردد .
کات به :
باز هم نمای نزدیک تری از چهره او . همچنان دوربین به چهره اخموی او نزدیک می شود .
کات به :
از پشت سر دختر 2 به سرعت ضمن یک حرکت دایره ای به نمای نزدیکی از چهره ترسیده پسر می رسیم که به سمت مرد می نگرد و در همان وضعیت می گوید : " نه "
دختر 2 ( سر به سمتی کج می کند و می گوید ) : " من بجای خواهرت . . . "
به سرعت از چهره مرد ریشو می گذریم که دیگر تقریبا" دیوانه شده است و نفس نفس می زند .
- از پشت – بر می خیزد و راست می ایستد . صندلی اش به زمین می افتد . به روی میز دو جوان یورش می برد و به سمت پسر خم می شود و می گوید : " شما . . . ( با گردش سر و چشم و اشاره به پسر و دختر 2 ) . . . با هم نسبتی دارید ؟ "
چهره نگران دختر . چشم از مرد بر می دارد و به عکس العمل پسر می نگرد .
کادر روی نمای بسته چهره پسر آرام ندارد . پسر آب دهان فرو می دهد . نگاه آندو در هم گره خورده . چشم از مرد بر می دارد و با حالت استیصال به دختر 2 می نگرد .
دختر 1 ( ناراحت ) : " حواست کجاست ؟ . . . می گم من بجای خواهرت " ( همان حرکت دایره ای دوربین حول چهره دختر 1 ) حول چهره پسر که به مرد ریشو می نگرد .
پسر ( رو به مرد ) : " نه . . . من نمی خوام تو خواهرم باشی "
دختر 2 ( همانجا بجای دختر 1 ) : " به نظرت من چه جور دختری ام ؟ . . . " با حرکت چشم به پسر می فهماند که حواسش به حضور مرد بالای سر آندو هست .
پسر ( زیر چشمی ، نیم نگاهی به مرد می کند و بعد رو به دختر ، شهامت می کند پاسخ دهد ) : " دختر خوب و مهربونی هستی . . . "
دختر 2 ( در حالی که فنجان را مقابل لبش دارد ) : " همین ؟! . . . "
فنجان را به آرامی پائین می آورد و در نعلبکی می گذارد ، همراه با حرکت فنجان دوربین پائین می آید ، از فنجان و نعلبکی می گذرد . ضمن حرکت دوربین در صدای التهاب موسیقی صدای زدن سیلی به پسر و ناله او را می شنویم . به فنجان پسر در آنسوی میز می رسیم . دو – سه قطره خون در نعلبکی می چکد . کادر بالا می رود و چهره پسر که بینی اش را گرفته و خون از لای انگشتانش بیرون زده را می بینیم .
پسر ( با لکنت ) : " چ چ چرا . . . می زنی ؟ "
مرد : " خفه شو . . . ( برگه ای را مقابل صورتش می گیرد ) . . . این تعهد نامه رو امضاء کن "
برگه را روی میز می گذارد و خودکار را روی آن می کوبد . دست دختر در کادر است . فنجان را می گیرد و بالا می برد .
لحن موسیقی به تدریج عوض و تبدیل به یک موسیقی ملایم کافی شاپی می گردد . به چهره دختر که می رسیم می بینیم بجای دختر 2 دختر 1 ( در همان پلان بدون کات ) نشسته است .
دختر 1 : " می گم همین ؟ . . . "
پسر با موهای آشفته ( دستمال مقابل بینی دارد ) : " یعنی چی همین ؟ . . . دختر خوبی هستی . . . خانومی . . . مهربونی . . . دیگه چی بگم ؟ "
دختر 1 : " چی می گی ؟ . . . چرا اون دستمال رو گذاشتی جلوی دهنت ؟ . . . "
پسر : " چیزی نیست . . . وقتی خیلی عصبی باشم خوندماغ می شم "
دختر 1 ( با تمسخر یا تعجب ) : " الآن عصبی هستی ؟ . . . "
پسر ( آرامتر و لطیف تر از قبل – دست زیر چانه برده { مرد ریشو در پسزمینه مشغول نوشیدن چای یا قهوه و بی توجه به آنهاست } : " می گم دختر خوبی هستی . . . خانومی . . . مهربونی . . . دیگه چی باید بگم ؟ . . . "
دختر 2 : " ولی دوستم نداری ؟ . . . "
پسر ( موهای آشفته اش را مرتب می کند ) : " من اینو گفتم ؟ . . . "
دختر 2 : " نه . . . ولی . . . "
صدای " کات " از بیرون کادر شنیده می شود . دختر 2 به داخل کادر می نگرد . کادر به آرامی پائین می آید و به میز برخورد می کند و ثابت می ماند .
صداهایی از بیرون کادر : " چی شد ؟ . . . اشتباه شد ! . . . "
بوم وارد کادر شده و معطل می ماند .
نمای عمومی : یک سالن تاتر .
صندلی ها در پائین . پرده قرمز در بالا .
دکور کافی شاپ ، میز و صندلی ها ، عوامل فیلمسازی و وسایل همه روی سن ( روی صحنه تاتر )
صدای کارگردان : " الآن نوبت دختر یکه . . . "
دختر 2 ( از منظر دوربین فیلمساز که تا روی میز پائین آمده بود ) : نه خیر . . . نوبت منه "
منشی صحنه : " مگه تو الآن دیالوگت رو نگفتی ؟ . . . "
دختر 2 : " نه . . . "
منشی صحنه به کاغذ هایش می نگرد . پسر به اطراف نگاه می کند .
( صدای صحبت کارگردان و عوامل به تدریج فید و صحبت کارگردان و آهنگساز پشت میز مونتاژ جایگزین می گردد )
آهنگساز : " اینجا مشکل چیه ؟ "
کارگردان : " والله . . . هیچی بابا . . . اصلا" دیگه قاطی کرده بودیم . . . می دونی ؟ . . . می بایست الان دختر 1 می نشست اینجا و دیالوگش رو می گفت . . . اشتباها" دختر 2 نشست . . . با همه این دفتر و دستک و کاغذ ، مونده بودیم ! . . . نمی دونم ! "
آهنگساز ( می خندد ) : " خب . . . آخر چیکار کردی ؟ "
کارگردان : " هیچی . . . الآن می بینی . . . یه ترفندی زدیم دیگه . . . "
- خنده مجدد آهنگساز -
{ صحبت های بالا بر روی تصاویر متعددی از عوامل و بحث بعضی با هم و خستگی و معطلی دیگران می آید }
کارگردان ( خسته و فکور ) : " خیلی خب . . . مهم نیست . . . پلان آخره . . . "
فید
تصویر دوربین فیلمساز ( که تا سطح میز پائین آمده بود ) روی چهره دختر 2 ، همان زاویه و کادری که در آن متوقف شده بود باز می شود . کادر به عقب می آید .مرد ریشو در کنارش نشسته ، کادر معلق است . صدای تصویربردار و صدابردار که در حال هماهنگ شدن با هم هستند .
- : " مسعود بیا جلو . . . "
- : " سایه ندارم ؟ . . . "
- : " نه . . . "
با تکان دوربین پسر را نشسته در مقابل دختر 2 می بینیم . کات به :
تصویر درشت دختر 2 ( فلو = محو )
تصویر فوکوس ( = واضح ) می شود . { تصویربردار در حال فوکوس کردن تصویر است }
کادر تنظیم می شود روی میز : در یک سو پسر در مقابل دختر 2 و بین ایندو مقابل کادر و رو به ما مرد ریشو نشسته است . فید سفید سریع و کوتاه – با یک فلاش روی تصویر –
همان پلان : صدای کارگردان ( به پسر ) : " آقا . . . شما به هردوشون دیالوگت رو بگو . . . دو تا برداشت می گیریم روی میز مونتاژ درسته رو انتخاب می کنیم . . . باشه ؟ "
پسر به علامت تائید سر تکان می دهد . کات به :
جلوی کادر در همان پلان تصویر کلاکت .
کلاکت از کادر بیرون کشیده می شود با شمارش 3-2-1 تصویربردار پسر رو به دختر 2 می گوید : " اگه می خوای بدونی باشه می گم . . . آره دوستت دارم " مرد ریشو با اخم و دست به سینه نظاره گر است .
صدای " کات " کارگردان از بیرون کادر .
فید سفید سریع و کوتاه .
همان پلان فقط اینبار بجای دختر 2 دختر 1 و در همانجا نشسته است .
صدای کارگردان : " خانم کلاکت رو بگیر . . . "
تصویر کلاکت
پسر : " اگه می خوای بدونی باشه می گم . . . آره ، دوستت دارم "
فید سفید سریع
در همان پلان صدای کارگردان : " خب . . . خسته نباشید "
دختر 1 برمی خیزد . پسر و مرد ریشو به هم خسته نباشید می گویند و روبوسی می کنند . نمای بسته از ایندو . مرد ریشو : " ببخشید . . . اذیتت کردم . . . تقصیر آقای کارگردان بود "
پسر : " خواهش می کنم . . . "
بر می خیزند . دوربین به سمت بالا می رود . کارگردان و منشی صحنه روی سن می آیند . پسر به کارگردان ( با خنده ) : " یعنی واقعا" خسته نباشیم ؟ من باورم نمی شه . . . " کارگردان می خندد .
تصویر در داخل کادر دو - سه بار به بالا می رود و از زیر باز می گردد . ادامه صدای روی سیاهی . دوبار قطع و وصل صدا در سیاهی .
تصویر : صحبت کارگردان با هنرپیشه نقش دختر 1 . سیاه و سفید شدن تصویر آندو . رنگی شدن مجدد . بوم صدا بردار . تصویر تصویر بردار پشت صحنه که از مقابل کادر ضمن تصویر گرفتن می گذرد . دستور دادن کارگردان به عوامل که وسایل را جمع کنند و پائین ببرند . نمای عمومی از سالن آمفی تاتر . عوامل و تلاش برای جمع کردن وسایل . تکانهای بد کادر ( سیاه و سفید ، کادر سفیدی در وسط و چراغ قرمز چشمک زن REC در پائین ){ از منظر ویزور تصویربردار پشت صحنه می بینیم }
پسر : " بریم یه کافی شاپ واقعی ؟ . . . ( با خنده )
هنرپیشه نقش دختر 2 : " باشه . . . "
هنرپیشه نقش دختر 1 : " پس من چی ؟ . . . "
مرد ریشو ( با خنده ) از دور : " آقا ما هم هستیم ها . . . ! "
پسر : " خب شما هم بیاین . . . " همه می خندند .
همان کادر سیاه و سفید : انبوه وسایل داخل کوریدور مجتمع . عوامل معطل . کادر به سمت یک یک آنها می رود و با آنها خوش و بش و از آنها تشکر می کند . روبوسی عوامل با هم .
پسر رو به کادر تشکر می کند و می گوید : " باطری دوربینتون هم داره تموم . . . " حرفش نیمه کاره می ماند که کات می شود به سیاهی . دوباره همان تصویر سیاه و سفید . قطع دوباره به سیاهی . ( باطری دوربین تمام شده است )
فید این
دوربین به آرامی از پشت ردیف های صندلی در حرکت است . کارگردان و طراح صحنه ، سربازان چوب پنبه ای هخامنشی را جمع کرده از سالن خارج می نمایند . کارگردان خسته و به آرامی پله های سن را بالا می رود . نورهای سالن یکی پس از دیگری خاموش می شوند . کارگردان همانجائی که هنرپیشه نقش پسر داستان فیلم نشسته بود می نشیند . سالن تقریبا" تاریک می شود . سیگاری می گیراند و روشن می کند . ( صدای ضعیف اذان ) با ضربه کبریت و مشتعل شدن آن کات می کنیم به نمائی نزدیک تر از او . کامی سنگین از سیگار . دود غلیظ چنان خارج می شود که در نور کم سوی وارد به کادر گویی سر کارگردان است که دارد دود می کند . دیزالو به :
به دنبال چیزی در جیبهایش می گردد . دستمال . بینی و لبش را پاک می کند . کام آخر سیگار را می گیرد و فیلتر را پرت می کند . در سکوت صحنه تیتراژ که عبارتست از نام فیلم ، نویسنده و کارگردان ، تصویربردار . . . بالا می رود . همراه با صدای " آخ " کارگردان که روی تصویر می آید و صدای دکمه کیبورد کامپیوتر ، تیتراژ بالا رونده ، فیکس می شود و ثابت می ماند .
صدای کارگردان : " موسیقی تیتراژ یادمون رفت . . . "
صدای آهنگساز ( با خنده ) : " گفتم منم حواس ندارم . . . "
صدای کارگردان : " اشکال نداره ، الآن بر می گردونم . . . "
صدای آهنگساز : " خب ، آقا بذار ببینیم خوبه ؟ چه جوریه ؟ . . . "
صدای کارگردان : " الآن بر می گردونم ، صبر کن . . . "
صدای فشردن دکمه های کیبورد کامپیوتر .
تصاویر از تیتراژ فیکس شده تا آتش زدن کبریت به سرعت و با صدای زیر به عقب بر می گردند ( اما بعضی پلانها دیگر دیده نمی شوند و خلاصه می گردند )
دوباره روشن شدن سیگار اینبار همراه با موسیقی ( التهاب آور و در تعلیق ) خستگی کارگردان اما با پلانهای بیشتری که اولین بار ندیده بودیم ( با دیزالوهای متعدد و از زوایای مختلف ) کارگردان به آرامی سر بر روی میز می گذارد . دیزالو به :
از بالا می بینیم که سر بر میز گذاشته و سایه اش روی میز پهن گردیده . دیزالو به :
با دستمال لب و بینی اش را پاک می کند و سر به بالا می برد . کات به :
همراه با نعره مهیب موسیقی ناگهان نمای نزدیکی از چهره کارگردان را از بالا می بینیم که سر به سوی ما می آورد و خون از بینی اش روان است و مقدار زیادی روی میز ریخته است . دوبین در همان زاویه به آرامی ضمن یک حرکت چرخشی و دایره وار حول محور خود از چهره او دور می شود . در کناره سیاه تصویر تیتراژ پایانی از بالا و پائین به صورت متقاطع با لحن ملایمتر موسیقی می آید و می رود . همچنان از میز و کارگردان دور و دورتر می شویم . نورپردازی چنان است که گوئی پایه های صندلی او در تشتی از خون قرار دارد . آنقدر بالا می رویم که کارگردان و میز در عمق سیاه کادر کوچک شده و محو می گردند . - موسیقی -
صفحه اول نشریه روزانه بیست و سومین جشنواره ملی و یازدهمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران ( روز سوم ) :
رحمان کاکوئی فیلمبردارجوان سینمای کوتاه ، جان به جان آفرین تسلیم کرد
" رحمان کاکویی " فیلمبردار سینمای کوتاه که فعالیت خود را از سال 1376 در انجمن سینمای جوانان ایران – دفتر ساری – آغاز کرده بود ، به علت حادثه برق گرفتگی همراه همسرش در 30 آبان جان خود را از دست دادند . از عمده کارهای این فیلمبردار جوان می توان به فضا ، قلمرو ، برداشت سوم ، شاهدان عینی و خانه عروسک شکارچی اشاره کرد . زنده یاد رحمان کاکویی با فیلم " تداخل " ساخته کامبیز قبادی در جشنواره امسال حضور داشت که در صحنه ای از فیلم بازی هم داشته است .
حضور سبز و گرم رحمان کاکویی در هنگام برگزاری جشنواره در کنار سایر فیلم سازان جوان خالی است نشریه روزانه جشنواره ، در گذشت این فیلمبردار را تسلیت می گوید .
بنام خدا
دوربین – سیگار – ترانه
با دلهره می گفتم : " رحمان . . . زود باش " لبخند می زدی یعنی نگران نباش .
" رحمان . . . کالر بار رو اولش زدی ؟ " چپ چپ نگاهم می کردی که چرا دست کمت گرفته ام .
" رحمان . . . تازه ده تا پلان گرفتیم " می گفتی : " خوبه . . . می رسیم "
دمپائی هایت را در می آوردی و می رفتی روی صندلی . سیگار را گوشه لب می گیراندی و با نور و فیلتر ور می رفتی . به سرعت پائین می آمدی و می رفتی سراغ نور بعدی ، کمی تامل و باز از نو . با نگرانی کارت را دنبال می کردم اما ، خیالم راحت بود ! با آوردن نام تو و جوابی که می شنیدم قوت قلب می گرفتم . وقتی از نظر زمانی عقب نبودیم آواز می خواندی ؛ ترکی ، انگلیسی . با خنده می گفتم : " اصلا" می فهمی چی داری می خونی ؟ " چانه را جلو می آوردی ، اخم می کردی و یک ابرو بالا می انداختی و به لهجه خراسانی می گفتی : " تو مثه اینکه حالیت نَمِرِه . . . ؟ " برای فیلم تداخل بارها از پله های بالکن آن مجتمع فرهنگی بالا و پائین رفتی و نور ها را تنظیم کردی . چقدر حرص خوردیم و تلاش کردیم . چالشی نو که می بایست از پسش بر می آمدیم . یک گام دیگر .
در تهران سخت گرفتار کار بودم . اعصابم خراب بود . تنها بودم و در خود می ریختم .همه زندگی ام شده بود این شرکت لعنتی . از هنر و دوستانم دور افتاده بودم . یک روز آمدم پیش تو . شکایت از کار کردم . دلداریِ تو ، دیدم را نسبت به کارم عوض کرد و من که پیشترها طعم بیکاری را خوب چشیده بودم در دل از تو تشکر کردم . خانه را جارو زدی ، چای درست کردی و بارها عذر خواهی کردی که چیز دیگری برای پذیرائی در خانه نیست . گفتم : " هوای بیرون سرد بود . . . همین چایی حسابی می چسبد . . . چیز دیگری نیاز نیست " اما تو چیز بهتری برای پذیرائی داشتی . گیتار دوستت را گرفتی و زدی و خواندی .
می دانستم که جائی آموزش ندیده ای و چه خوب فی البداهه شعر و آهنگ ساختی و من آن روز روحم تازه شد . چقدر با حسم در محیط کار فاصله گرفته بودم . از آن فضای خشک و فشار کار تا تو ، فقط با دو سه ساعت گپ زدن ساده . از خانه تو که بیرون آمدم با خود عهد کردم هفته ای یکبار با دوستانی که در تهران هستند قرار بگذارم و ببینمشان .
یادت هست آن شب که برای صحبت درباره مدیریت تولید فیلمی که می خواستی بسازی در آن خانه قدیمی و مخروبه پشت پرورشگاه خوابیدیم و خانه بدجوری سوسک و موش داشت ؟ موشهائی که روی ایوان در رفت و آمد بودند را می شد شمرد . یادت هست برای فیلم یکی از دوستان اصرار داشتی به عنوان بدلکار بپری توی دره و من به زحمت منصرفت کردم ؟ یادت هست یکبار گفتم : " چقدر سیگار می کشی . . . ششت رو داغون می کنه " به مازندرانی گفتی : " ول هکن برار . . . تم خوانی بمیری . . . منم خوامبه بمیرم . . . ته با شش سالم میرنی . . . من با شش خراب " یادت هست سر فیلم آخرین اثر داشتیم گالری نقاشی و کل آن ساختمان قدیمی با آن کف چوبی اش را بخاطر یک پلان به آتش می کشیدیم و روزنامه های مشتعل ، ناگهان همه مان را غافلگیر کرده بود ؟ یادت هست وقتی دسته جمعی با بچه های فیلم رفته بودیم به تنگه ساواشی پای آن کتیبه قاجاری ، آرام و قرار نداشتی و می خواستی به هر زحمتی شده بروی روی قسمت باریک طاقچه اش بایستی ؟ خانمت همه اش صدایت می زد که درست بایستی تا عکست خوب بیافتد . توی هر دو سه عکسی که دسته جمعی گرفتیم تو در حال تقلایی .
آن همه لطافت روح و پاکی و صمیمیت ، آن همه کار بلدی و خضوع و فروتنی که تو داشتی را چگونه در چند سطر بگنجانم . فیلم را از آن خود می دانستی . دست راست فیلمساز و مایه دلگرمی او بودی .
فیلمسازی فیلم کوتاه استان ، به تو مدیون و بدهکار است . حقش بود آن گرامیداشت را در بود تو می گرفتند . تا اگر از فیلمسازی – کاری که با ایمان مصرانه تا آخر دنبال کردی – عایدی قابل توجهی نداشتی لااقل یک تقدیرنامه یا مرور آثار دلخوشی ات می شد . در حالی که بیش از اینها لیاقتت بود .
افسوس . . . افسوس بخاطر همه آنچه از دست دادیم . . . آنچه حتی گفتنش را مجال نیست ، یا که بیانش مجاز نیست . چه کسی می داند شاید روزی از خواب برخیزیم و ببینیم دنیا همانی ست که در رویایمان بوده است و هر چه دیدیم و کشیدیم کابوسی بیش نبوده . . . آنگاه می توانیم بخندیم و سرمست و پر شور ، نقشه ساخت فیلم دیگری را بکشیم .
از تو بخاطر همه هنرمندی هایت ممنونیم و برای همه صفا و دوستی هایت تا ابد بخاطرت می سپاریم . . .
فیلم تداخل را دوست می داشتی . . . همه ضعفهایش مال من . . . همه نقاط قوتش پیشکش تو .
" کامبیز قبادی "
پائیز 1385
جشنواره بيست و چهارم فيلم كوتاه با نگاه به گذشته -بخش پاياني سقوط براي صعود
نويسنده: حسين آزاده
تا برگزاري بيست و چهارمين جشنواره ملي و دوازدهمين جشنواره بين المللي فيلم كوتاه تهران كمتر از سه ماه باقي است. جاي شكي نيست كه مسئولان برگزاري اين جشنواره از هم اكنون به فكر برنامه ريزي دقيقي براي هرچه بهتر و باشكوهتر برگزارشدن آن هستند.
در حقيقت دقت نظر هرچه بيشتر مسئولان جشنواره در نحوه برگزاري آن و همچنين محتواي آثار راه يافته به جشنواره مي تواند در تحقق هرچه بهتر «سينماي ملي» مورد نظر دولت نقش بسزايي را ايفا كند. از آنجا كه از نقش آسيب شناسي كه حاصل مطالعه دقيق و نقد عملكرد دوره هاي گذشته مي باشد، نمي توان غافل بود برآن شديم تا با مرور و نقدي بر بيست و سومين جشنواره فيلم كوتاه تهران علاج واقعه قبل از وقوع كنيم.
از جمله موضوعاتي كه در دهه اخير شاهد رشد فزاينده آن در سينماي كشور بوده ايم. بحث دفاع از حقوق زنان است. اگرچه توجه به معضلاتي كه زنان جامعه هر روزه با آن روبرو هستند و تلاش براي رفع اين معضلات به خودي خود، امري پسنديده و قابل تقدير است اما هنگامي كه اين دفاع، رنگ و روي شعارزدگي و مردستيزي به خود گرفته به نحوي كه جامعه را به ميدان رقابت ميان زنان و مردان تبديل كند، انحرافات و درپي آن سقوط در ورطه ابتذال شكل مي گيرد.
بحث دفاع از حقوق زن در سينماي ايران فراز و نشيب هاي بسياري را پشت سر گذاشته است. جهت گيري هاي درست و به موقع برخي سينماگران گاه باعث شده تا جريان فوق در مسير واقعي خود كه همانا تنوير افكار عمومي جامعه و بالابردن سطح فرهنگي مردم مي باشد، قرار گيرد و گاه نگاه شعار گونه و سطحي برخي كارگردانان كه متاسفانه بخش غالب آثار را به خود اختصاص داده است، موجبات انحراف از واقعيات و ترويج افكار نه چندان قابل قبول فمنيستي را فراهم آورده است. طرح مباحث فمنيستي در سينما به شيوه هاي مختلفي صورت مي گيرد به اين معنا كه برخي سينماگران به اصطلاح خود جهت احقاق حقوق زنان، پرده از بي عدالتي هاي موجود برگرفته و برخي ديگر پا را فراتر گذاشته و در مقام اثبات برتري زنان برآمده اند.
بايد توجه داشت كه دراين مبارزه بي خردانه بزرگترين لطمه و آسيب را كانون خانواده متحمل مي شود كه مهمترين بنياد جامعه محسوب مي شود.
در فيلم «پدر» ساخته هادي آفريده، پدري به تصوير در آمده كه پس از شنيدن خبر دختردار شدنش حاضر به بازگرداندن همسر و نوزادش به منزل نمي باشد. او بيش از آنكه به سلامتي همسر و فرزندش بيانديشد به فكر دختر يا پسر بودن بچه اش است. آفريده در اين فيلم نگاهي نه چندان مطلوب به قضيه مردسالاري در ميان پدران ايراني دارد.
اما محمدحسين مهدويان در فيلم خود با عنوان «پدر»، پدر را عامل بدبختي خانواده و سرانجام هلاكت پسر معرفي مي سازد. پدري كه به دليل اعتياد به الكل زندگي را براي خانواده غيرقابل تحمل كرده سرانجام توسط پسرش كشته مي شود. پسر كه قدرت تحمل اين گناه را ندارد خود را نيز مي كشد. مهدويان دراين فيلم پا را فراتر گذاشته و به تجويز نسخه مبارزه عملي با عامل تباهي خانواده اقدام كرده است.
در فيلم «روايت شتابزده يك داستان ساده» بهرام توكلي حكايت زني را به تصوير در آورده است كه به دليل ترس از ناقص شدن كودك، حاضر به بچه دار شدن نبوده و فرزندش را سقط مي كند. اين موضوع به طلاق وي مي انجامد. مدتها بعد شوهر سابق زن، بدون اطلاع همسر سابقش رحم او را اجاره مي كند و بچه اي كه به دنيا مي آيد، ناقص است. توكلي در فيلم خود علاوه بر صحه گذاشتن به موضوع سقط جنين كه سال گذشته با فيلم بلند داستاني «عصر جمعه» ساخته مونا زندي به سينما پا گذاشت، خيانت و فريبكاري مردان نسبت به زنان را به تصوير درآورده است. از سوي ديگر به صراحت مهر تأييدي بر خواسته زناني كه با وجود اختيار كردن همسر، حاضر به بچه دار شدن نيستند، زده است. لازم به ذكر است كه حق اختيار بچه دار شدن از جمله مباحث مورد تاكيد فمنيست هاي گروه دوم است.
مريم حق پناه در فيلم مستند «خانه هاي امن» زناني را به تصوير كشيده كه از سوي همسران، پدران و اساسا مردان جامعه مورد تحقير، شكنجه و ظلم واقع شده اند. از نكات قابل تأمل در فيلم مي توان به موضوع مقايسه وضعيت زنان ايران با زنان اروپايي اشاره كرد. راوي در اين مقايسه تلاش كرده تا وضعيت زنان در اروپا را به مراتب بهتر و مناسب تر از وضعيت زنان ايراني به تصوير كشد كه به نوبه خود قابل توجه است.
ناكارآمد نشان دادن نظام اسلامي در اداره حكومت و القاي عدم توان پاسخگويي به نيازهاي مردم، مستبد نشان دادن رهبران سياسي و معنوي جامعه، تضييع حقوق زنان و دنيا طلبي رهبران انقلاب به عنوان يك اصل اجتناب ناپذير در سراسر دنيا، از جمله مهمترين اهدافي است كه دشمن به منظور استيلاي فرهنگي، سياسي، اقتصادي و نظامي خود بر كشورهاي هدف همواره در دستور كار خود قرار داده است.
در اين قبيل آثار معمولاكارگردان تلاش مي كند تا با نمايش فلاكت و بدبختي اقشار مختلف مردم، مخاطب خود را به سوي چنين باوري سوق دهد كه هيچ نقطه اميدي براي بهبود يافتن شرايط موجود جامعه نمي توان متصور بود. برخي كارگردانان حتي پا را فراتر گذاشته و با تجويز نسخه حمايت از منجي بيروني، سعي در فراهم آوردن زمينه هاي تغيير حكومت مي كنند.
در فيلم «يادداشتي بر زمان» سياه نمايي از وضعيت جامعه به وضوح به تصوير كشيده شده است. كودك ماهيگير در حاليكه در يك دست قلاب و در دست ديگر ماهي صيد كرده اش را حمل مي كند از كنار ديواري عبور مي كند كه روي آن جمله «مرگ بر شاه» نوشته شده است. اين ديوارنويسي حكايت از دوران شاه و سالهاي نخست انقلاب مي كند. در سكانس بعدي همان كودك كه اكنون به جواني برومند تبديل شده است در يك دست چوب ماهيگيري و در دست ديگر فانوسقه كه نماد نظامي گري و جنگ است را حمل مي كند، شعار روي ديوار نيز به «مرگ بر صدام» تغيير پيدا كرده است. به عبارت ديگر حاصل صيد او در رژيم پهلوي ماهي- نماد روزي و آذوقه- بوده و حاصل صيدش در حكومت فعلي، فانوسقه- نماد جنگ و خونريزي- مي باشد.
حامد هيبت اللهي در فيلم داستاني «بگذاريد به آنجا باز گردم» نيز به خوبي اين موضوع را مورد تاكيد قرار داده است. انساني كه گذشته اي روشن و درخشان داشته، امروز آينده اي مبهم و تاريك در پيش رو دارد. كارگردان در اين فيلم گذشته جوان دوچرخه سوار را در جنگلي سرسبز و روح انگيز به تصوير درآورده است اما آينده پيش روي او چيزي نيست جز تاريكي شب و عبور از خيابان هاي بي فروغ.
در فيلم «شهروند شماره صفر» نيز خستگي مفرط انسان از تنش هاي سياسي موجود در جامعه ايران به صراحت به تصوير درآمده است. شخصي كه موج راديو را مي چرخاند در هر ايستگاه چيزي جز اخبار جنگ و خشونت عايدش نمي شود تا اينكه با رسيدن به موجي كه از آن صداي لالايي به گوش مي رسد، احساس آرامش كرده و به خواب مي رود.
در فيلم «جايي براي زندگي» نيز سياه نمايي از وضعيت جامعه به شيوه اي زيركانه تر مطرح شده است. در كشوري كه رسانه ملي اش دم از بي عدالتي و كشتار مردم ژاپن توسط سربازان آمريكايي مي زند (راديو جمهوري اسلامي ايران)، پرندگان- نماد آزادي- يا اسير در قفس اند و يا خانه خود را در جايي بنا مي كنند كه به راحتي ويران و نابود مي شود (پرندگان لانه خود را بر روي كركره آهني مغازه اي مي ساختند كه با پائين كشيده شدن آن به يكباره نابود شد).
اما در فيلم «اكبر ميليون دلاري» ساخته پژمان تيمورتاش، اكبر نماد هنرمندي است كه قدرت خلاقيت و آزادي عمل در جامعه ايران از وي سلب شده است. فيلمنامه هايي كه مردود شناخته مي شوند همگي بر عدم آزادي بيان و انديشه تأكيد مي كند و مورد بي مهري و لطف قرار گرفتن هنرمندان توسط قدرت حاكم را القا مي كند. باتوجه به اينكه سينما و تئاتر در فيلم زندگي ناميده مي شود، كارگردان به نوعي فضاي سنگين حاكم بر جامعه هنري كشور را به چالش مي كشد.
در فيلم «بادي كه مي وزد» لباس سربازي، چادر زنان و لباس دانشجويي ابزار مناسبي براي تظاهر، فريبكاري و پيشبرد كارهاي بر زمين مانده معرفي مي شود! لباس سربازي مي تواند لباسي براي كسب درآمد، چادر وسيله اي براي فريب و رفتار رياكارانه يك زن مسلمان و لباس دانشجويي پوششي مناسب براي فريب دختران جوان براي ابراز رياكارانه عشق باشد. در واقع كارگردان در فيلم خود تلاش فراواني جهت تلقين فضاي سنگين ريا و دورويي حاكم بر جامعه ايران و اقشار مختلف مي كند.
كامبيز قبادي در فيلم «تداخل» اصرار زيادي بر به نمايش درآوردن يك فضاي پليسي و امنيتي از جامعه ايران دارد. مخاطب در اين فيلم با جواني روبرو مي شود كه توسط نيروهاي وابسته به نظام (جواني با چهره بسيجي) به گناه گفتگو با يك دختر در كافي شاپ مورد توهين و ضرب و شتم قرار مي گيرد. در اين فيلم كه در واقع حكايتي تلخ از زندگي خود كارگردان است، جوانان همواره در واهمه و ترسي به سر مي برند كه توسط نظام بر آنان تحميل شده است.
فيلم «كرشندو» حكايت جواناني است كه در جامعه از آنان سلب آزادي شده است. عادل تبريزي در اين فيلم زندگي جواني را روايت مي كند كه به جرم گوش دادن به موسيقي و حضور در ميهماني توسط عده اي ناشناس مورد ضرب و شتم قرار گرفته و در انتها نيز به دليل اصرار بر خواسته اش كشته مي شود.
ماشاالله محمدي در پويانمايي «رنج» بسيار زيركانه بحث آرمانگرايي را مورد هجمه قرار داده است. فردي در حال حمل بيرق بزرگي است كه كمر را خم كرده است. در طول زمان هرچه اين بيرق كوچكتر مي شود، مرد آسان تر و راست قامت تر به راه خود ادامه مي دهد. چنانچه بيرق و علم را نشانه آرماني در نظر بگيريم كه هر انساني در زندگي خود به نوعي آن را در سر مي پروراند، به خيال محمدي آن آرمان، تنها اسباب و عاملي جهت سختي و مرارت بيشتر بشر مي باشد.
فرخ سلطاني در فيلم «پروژه» فضاي سرد، بي روح و سياه و سفيدي را در پيش چشم مخاطبان مصور ساخته است كه ادوار مختلفي از زيست بشر را در زمان هايي رنج آور به نمايش مي گذارد تا جايي كه او به بردگي، فرودستي و تسليم در برابر شبح مخوفي كه همواره آزادي اش را مطالبه مي كند رضايت مي دهد. فيلم تمناي دروني انسان براي گريز از اقتدار حاكم و درنهايت پذيرش سلب آزادي را تصوير مي كند. از اين رو حاكميت ادبيات نهيليستي، كمونيستي و آنارشيستي (اقتدار گريزانه) بر آن به خوبي استنباط مي شود.
ديوارها و سدها را درمي نورديم و از آنان پلي مي سازيم براي ايجاد روابطمان! محور اصلي فيلم كوتاه «شكلك» ساخته امير شبگير در حقيقت در مفهوم فوق خلاصه شده است. شبگير در فيلم شكلك به نوعي اعتراضش را نسبت به جداسازي دختران و پسران در محيط دانشگاهي مطرح كرده است. اين موضوع به خصوص در اطلاعيه اي كه بر روي تابلوي اعلانات دانشگاه نصب شده و دوربين بر روي آن توقف مي كند، مورد تأكيد قرار گرفته است. از سوي ديگر شبگير اصرار دارد تا به مخاطب خود تلقين كند كه چنين محدوديت هايي هرگز جلوي ايجاد روابط را نخواهد گرفت!
پويا نمايي «كروات كتاني» ساخته فرزانه زنيلي شايد صريح ترين اثر جشنواره در اعتراض به وضعيت سياسي موجود در فضاي جامعه باشد. پاك كني كه وظيفه اش پاك كردن مطالب از صفحات يك كتاب است در ازاي پاك كردن هر مطلب مورد تشويق قرار مي گيرد. پاك كن با رسيدن به لغات «آزادي» و «اختيار» متوجه قطرات خوني مي شود كه در اطراف آنها نقش بسته است. پاك كن از پاك كردن لغت «عشق» طفره مي رود و همين موضوع باعث تيرباران شدنش مي گردد. قطرات خون پاك كن در اطراف اين لغت نقش مي بندد. درواقع به ادعاي كارگردان، لغاتي چون آزادي، اختيار و عشق همواره با هزينه كردن جان افراد مواجه است. لغاتي كه خون بسياري در كنار آن جاري شده است و دولتمردان و سرمايه سالاران خواهان محو آن از بطن جامعه هستند.
اگر چه جشنواره فيلم كوتاه تهران شاهد موارد بسيار بيشتري از اين قبيل بود لكن به دليل ضيق وقت و همچنين جا به همين موارد بسنده مي كنيم. در پايان توجه به يك نكته بسيار حائزاهميت مي نمايد كه در ادامه به آن اشاره مي شود.
مسئولان برگزاري بيست و سومين جشنواره فيلم كوتاه، افزودن بخش مسابقه پيامبر اعظم(ص) به اين جشنواره را از جمله دستاوردهاي قابل توجه و ستودني خود معرفي كردند. ادعا شده بود كه در اين بخش كه با توجه به نامگذاري امسال به نام پيامبر اعظم(ص) در جشنواره طراحي شده، فيلم هايي حضور يافتند كه به صورت مستقيم و غيرمستقيم به سنت و سيره عملي و نظري پيامبر پرداخته بودند، لكن گذري بر محتواي اين آثار نشان داد كه نه تنها حمايت و تبليغي از سيره عملي و نظري پيامبر در برخي از اين آثار صورت نگرفته بلكه در مواردي قلب حقيقت نيز كاملانمايان بود. از سوي ديگر برخي از آثار شركت يافته در اين بخش به اندازه اي ضعيف و گاه بي ارتباط بودند كه محلي براي دفاع از فيلم، ادعاي مسئولان و بخش ويژه نگذاشتند. در ادامه به برخي از اين موارد اشاره مي شود.
احسان مختاري فر در فيلم «13 برابر نيست با 3» به اصطلاح خواسته تا مفهوم عدالت را با توجه به داستان معروفي از پيامبر(ص) به تصوير كشد. معلمي براي تنبيه شاگرداني كه نمره امتحانشان پائين تر از 15 بود، يك شلاق در ازاي هر نمره كمتر از 15 درنظر گرفته بود. وي در حاليكه براي نمره 13 يكي از دانش آموزان بايستي 2 ضربه شلاق به او مي زد، 3 شلاق زد كه پس از اندكي با اعتراض يكي از دانش آموزان به اشتباه خود پي برد. معلم براي جبران اين خطا از دانش آموزي كه مورد ظلم قرار گرفته بود، خواست تا يك ضربه اضافي را قصاص كند!!
نكته قابل تامل در اين قصه ساده لوحانه به اصل قضيه تنبيه بازمي گردد. در اين فيلم به اصل تنبيه وحشيانه و غيراخلاقي معلمي كه از قضا داراي چهره و در نهايت اخلاقي موجه است، هيچگونه توجه و انتقادي صورت نمي گيرد بلكه ظلم مضاعف معلم دستاويزي براي كارگردان مي شود تا به اصطلاح سنت مهرورزي و عدالت طلبي پيامبر اعظم (ص) را در قالب جديدش به تصوير كشد.
در فيلم «قرباني» ساخته پناه بر خدا رضايي كه سال توليد آن به 82 بازمي گردد، زني نگون بخت به تصوير درآمده كه تمامي فرزندانش هنگام زايمان مرده به دنيا آمده اند و مردم روستا نيز او را نحس مي دانند. درد زايمان زماني او را فرا مي گيرد كه تمامي مردم روستا براي انجام مراسم مذهبي به امامزاده رفته اند. تنهايي و بي كسي زن در اين شرايط بحراني اين بار به مرگ زن مي انجامد. آنچه كه در اين ميان بسيار قابل تامل است اينكه صرف نظر از محتواي منفي و غيرقابل قبول فيلم كه در بخش نقد آثار به آن اشاره شده است، چه ارتباطي ميان اين فيلم با بخش ويژه پيامبر اعظم مي توان يافت، الله اعلم!!!
در فيلم «آب و گل» ساخته محمد علي صفورا كه سال توليد آن نيز مربوط به سال 83 است، قصه پسر بچه اي به نام رسول حكايت شده كه در جنگل گم مي شود و پس از اندك زماني پيرمرد نابينايي به وي مي آموزد كه با استفاده ازعلايم و نشاني ها راه خود را بيابد. به نظر مي رسد كه نزديك ترين رابطه اين فيلم با بخش ويژه پيامبر اعظم (ص) به نام پسر بازيگر يعني «رسول» بازمي گردد چرا كه در اين فيلم كوچكترين اشاره اي به سيره عملي و نظري پيامبر نشده است. چنانچه بخواهيم رسول كوچك را نمادي از پيامبر (ص) درنظر بگيريم كه توهيني صريح به شخصيت آن اسوه حسنه شده است چرا كه رسول فيلم به راحتي از مسير اصلي خود گم مي شود. از سوي ديگر راهنماي او نيز فردي نابينا است كه خود توان ديدن ندارد ونمي تواند به عنوان مرشدي كامل نقش تربيت رسول را برعهده گيرد.
پيش از اين درباره فيلم «ذوالجناح» نيز كه در اين بخش حضور داشت، توضيحاتي داده شد.
در حاليكه انتظار مي رفت كه نهادهاي وابسته به معاونت سينمايي تمامي توان و بودجه خود را در ساخت آثاري هزينه كنند كه به نوعي در راستاي حمايت و هدايت از سينماي ملي گام برمي دارند، در كارنامه ]انجمن سينماي جوانان ايران[ نام آثاري به ثبت رسيده كه كوچكترين سنخيتي با اهداف مورد نظر مسئولان سينمايي ارشاد ندارد. از آنجا كه توضيحات آثار ياد شده در بخش نقد آمده است، در ادامه تنها به نام آثار ياد شده اكتفا مي شود.
1- پيشگويي آخرين بشر نااميد 2- شكلك 3- شايد جايي ديگر 4- خانم و آقاي داوودي 5- تداخل 6- پيغام بر 7- زن، رنگ، عروسي 8- جايي براي زندگي 9- جنبش آخر 10- اكبر ميليون دلاري 11- قرباني 12- بادي كه مي وزد 13- شهروند شماره صفر 14- پدر 15- پرواز
magiran.com > روزنامه كيهان > شماره 18884 4/6/86 > صفحه 10 (تصوير روز) > متن
کامبیز خان لطفا" این متن را جایگزین متن قبلی که خدمتتان ارسال کردم فرمائید ، زیرا با توجه به مطالعه نقد آقای آزاده در روزنامه کیهان بر فیلم تداخل ، که بعد از ارسال متن اول ، آنرا در وبلاگ شما یافتم ، لازم بود مطالبی به آن اضافه نمایم . در غیر اینصورت – با توجه به وجود نقد ایشان – در این وبلاگ ، متن حقیر از نظر خودم بس ناقص می نمود و نمی توانست پاسخگوی موارد مطرح شده باشد :
در گوگل مشغول جستجو بودم که به طور اتفاقی با وبلاگ شما مواجه شدم با دیدن این کلمات < فیلم کوتاه تداخل > و مطالعه فیلمنامه به یاد فیلمی در جشنواره سال قبل افتادم که بسیار از آن لذت برده بودم و با دوستان دیگر در پایان آن سانس درباره اش به بحث نشسته بودیم . فیلمی که گویا درد دل شخص من را رک و پوست کنده بیان کرده بود . فیلم شما .
پس بر آن شدم که محض تشکر و احترام ، آنچه از آن برداشت کردم را نوشته و برایتان ارسال کنم تا اگر صلاح بدانید در وبلاگتان قرار گیرد . البته من یک منتقد نیستم تنها یک علاقه مند به سینما هستم پس آشفته گویی ام را ببخشید . سعی می کنم تا می توانم به این دریافت های پراکنده سرو سامانی بدهم .
حضور مردی که در فیلمنامه آنرا < مرد ریشو > نامیده اید یا به قول آقای آزاده < جوانی با سر و شکلی مشابه نیروهای وابسته به نظام > در جمله عاشقانه ای که پسر در همان آغاز فیلم به آندو دختر به طور جداگانه می گوید ( که بعدا" در می یابیم ناشی ازاشتباه منشی صحنه یا خستگی عوامل فیلمسازی بوده و ترفند کارگردان که دو تا برداشت بگیرد و دستش باز باشد تا روی میز مونتاژ شات درست را انتخاب کند ) می تواند در همان یکی دو پلان ، نوعی تمایل به نظارت اینگونه افراد یا جریانات فکری به مقوله رابطه میان جنس های مخالف و تعیین خطوط قرمز در این مورد برای جوانان را نشان دهد که البته این مورد در ادامه فیلم روشن تر بیان می شود . در پایان فصل اول ، ضمن آوردن دلیل ظاهری برای ایندو پلان که همچون فلاش بکی در آغاز آنرا دیده و دوباره به آن می رسیم ، می توان اینطور نتیجه گرفت که سماجت دو جوان ( دختر و پسر ) موجب شده مرد ریشو به < نوعی نظارت > بر این گفتگوی عاشقانه – بجای جلوگیری از آن – رضایت دهد .
فیلم در فیلم بودن این اثر می تواند نشانگر این باشد که شاید اساسا" این نوع افراط گریها بازی و فیلمی بیش نیست که توسط بعضی جریانات برای اهداف خاصی صورت می گیرد . چرا که وقتی کارگردان کات نهائی را می دهد بازیگر نقش مرد ریشو با بازیگر نقش پسر روبوسی کرده و بخاطر آن سیلی و مزاحمت از او عذر خواهی می نماید و تقصیر را به گردن کارگردان می اندازد و خود بیرون از سالن تاتر با همان دو دختر و پسر بازیگر قرار ِ رفتن به کافی شاپی مشابه را می گذارد .
< ریواند > یا سرچ به عقب را من اولین بار بود که در فیلمی - لااقل به این شکل - دیده بودم . شما به عنوان بیننده از وسط وارد فیلم می شوید ( در پلانی که فیکس و ثابت شده ) بعد تصاویر با این طرح ِ جدید یعنی < دیدن کل فیلم از زاویه مونیتور تدوینگر ، به بهانه نشان دادن فیلم به آهنگساز > به آغاز ِ فیلم و روی دور تند باز می گردند . حتی تیتراژ ِ آغازین را می بینید اما این اصلا" از جاذبه فصل اول فیلم نمی کاهد و چیزی از داستان را لو نمی دهد . کاری که شاید فیلمساز ِ فیلم ِ کوتاه ِ دیگری به خود اجازه چنین ریسکی را ندهد که در یک فیلم پانزده دقیقه ای ، پنج دقیقه آغازین و مهم فیلم خود - با آن دکوپاژ ِ سخت و آن حرکات نسبتا" پیچیده دوربین - را از همان ابتدا روی دور تند ، یک بار به تماشاچیان نشان دهد قبل از اینکه به صورت نرمال آنرا ببینند ! و نترسد از اینکه شاید از جذبه آن کاسته شود . دوباره با سرعت نرمال تیتراژ و همان پلانها را اینبار از آغاز به پایان مشاهده کرده و کاملا" جذب روند داستان و فضای کار می شوید به طوری که در پایان فصل اول و کات به پشت صحنه ( که البته آن هم واقعی نیست و به خوبی بازسازی شده است ) تازه به خود می آیید . اما این تغییر ِ فضا البته برای بعضی از تماشاگران ناخوشآیند بوده است .
این ناخوشایندی به نظر حقیر به دو علت است : یکی اینکه بیننده با آن ریتم و نوع داستانگویی و سبک تصویربرداری و . . . عادت کرده که ناگهان همه چیز تغییر می کند و خیلی راحت بگویم توی ذوقش می خورد . البته اینکار عمدا" در بعضی فیلمهای هنری صورت گرفته تا به بیننده گفته شود این زندگی است و با فیلمهایی که دیده اید فرق دارد اما شاید این کادانس یا انتقال از سینمای قصه گو ، رویا گونه ، سریع و جذاب اولیه به زندگی ِ کسالت بار و کار ِ سخت ِ عوامل ِ فیلمسازی که کشدار و انرژی بر است خیلی خوب صورت نگرفته . هرچند که به شخصه توقع این را نداشتم که فیلم ، همانطور با یک مونتاژ ِ بگذارید بگویم < هالیوودی > تا پایان پیش رود . زیرا در آن صورت این ساختار با آن شروع غیر متعارف اولیه در تضاد قرار می گرفت و نیز آنقدر ها برای یک جشنواره فیلم کوتاه قالب ِ پسندیده ای نمی توانست باشد . همین که هست را بیشتر دوست می دارم : فیلم ، تا جایی که ممکن و مقدور است هالیوودی . زندگی یا پشت صحنه ، تا جایی که ممکن است واقعی . در هر صورت فیلمساز با توجه به < در مسیر تجربه بودن > از طرح ِ سخت ِ فیلمنامه نترسیده و آنرا به مبارزه طلبیده که به اعتقاد من در مجموع موفق بوده است . ریواند پایانی هم با آنکه تا حدودی از حوصله بیننده خارج است برای تعادل و توازن با آغاز فیلم مفید واقع شده و ساختار منسجمی به کار بخشیده است . شاید با کمی خرج ِ حوصله در مونتاژ یا چشم پوشی از پلانهای گرفته شده و مورد علاقه می شد < مشکل ِ زمانی > بعد از فصل اول را کاملا" حل کرد .
در مورد مونتاژ ِ کار اشاره این نکته ضروری می نماید که در کمتر فیلم کوتاه ایرانی همانند این فیلم توجه به هر سه مرحله مونتاژ : یعنی روی کاغذ ، هنگام تصویربرداری و روی میز تدوین ، با هم ، دیده می شود . در این فیلم به طور قطع توفیقاتی در این زمینه ( علی رغم ضعف اشاره شده در فوق ) حاصل شده که جای خوشحالی و از نقاط مثبت ملموس در اثر می باشد . ( به عنوان مثال دیدم که در پلانی سرعت حرکت سر بازیگر با سرعت حرکت دوربین هماهنگ است یا کاتهای تصویر با ضربات موسیقی کاملا" مچ شده که این به معنای آنست که دوبار تدوین صورت گرفته : قبل از ساخت موسیقی و دوباره پس از گذاشتن باند نهایی صدا روی تصویر ) حرکت های حساب شده و بجای دوربین با کاتهایی که گویا پشت پلکهای بسته کارگردان قبل از تصویربرداری دیده شده اند ، فیلمنامه رویاگونه که در آن بارها مرز رویا و واقعیت و گذشته و حال ، در هم ریخته و فضائی مالیخولیائی ایجاد شده ، موسیقی تعلیقی که گویا تنها با یک گیتار الکتریک ( اشاره شده در تیتراژ ) و با ترکیب باندهای مختلف از کار در آمده ، نورپردازی قابل قبول ( با توجه به سختی نورپردازی مایه تیره و پرکنتراست وقتی با فیلم طرفیم نه تاتر ، روی سن تاتر که فاصله نورها با سوژه زیاد است ) ، بازی های شاید ساده اما بی نقص ، طراحی زیبای حرکت دوربین در مواردی مثل چرخش از بالا به پائین و بالعکس حول محور طولی دوربین یا پلانی که در آن بدون اینکه کات شود از چهره دختر2 به فنجان پسر ، بعد چهره کتک خورده پسر ، بعد چهره مرد ریشو و در آخر در همانجائی که دختر 2 نشسته بود به چهره دختر 1می رسیم ( در این میان ریختن خون در فنجان پسر و تغییر وضعیت نوری صحنه هم وجود دارد ) همه و همه باعث می شود تا فردِ آگاه به فیلمسازی در یابد که چه کار سخت و هماهنگی تیمی با توجه به امکانات محدود ِ همیشگی در این کار – خصوصا" در عرصه فیلم کوتاه کشورمان - لازم بوده تا چنین اثری نمره قبولی بگیرد . اما شما کامبیز خان بنا به دلایل معلوم توقع زیادی نباید داشته باشید . زیرا عزیزانی چون آقای آزاده بی توجه به همه ارزشهای آشکار و پنهان نهفته در اثر ، سختگیرانه ، تنها و تنها ملاحظات مورد نظر خود را در هر فیلم مطالبه می کنند . تازه مگر این فیلم چه گفته ؟ این مسئله یک نسل است . در جامعه ای که سن ازدواج ( به علت بیکاری ، تحصیل و . . . ) به ناچار بالا رفته و ازدواج موقت هم سرانجام راه حل شرعی ِ مورد قبول ِعرف نشده آیا می توان همین مصاحبت ساده را نیز از جوانان دریغ کرد با این توجیه که این می تواند شروع روابط نزدیکتر در آینده باشد ؟ اصلا" آیا می توان جوان امروز را مجبور به ازدواج با کسی که شناخت کافی نسبت به او ندارد کرد ؟ صرفا" با تحقیق خانوادگی و محلی یا یک آشنایی کوتاه مدت آنهم در چهارچوب تنگ توقعات خانواده ها ؟ حتی برای ازدواج و با آگاهی خانواده ها هم این کافی شاپ نشینی ها به علت راحت تر بودن نسبت به محیط خانه جهت صحبت های اولیه امری ضروری ست . آیا می توان کسی که به این نوع مسائل می پردازد را جلف یا سطحی نگر و . . . نامید ؟ آیا یک ملت سرانجام بابت امری چنین بدیهی و پیش پا افتاده نباید بتواند طرحی بی نقص پیدا کند که دیگر اینقدر سرگیجه نداشته باشد ؟ این مرحله در زندگی هر جوان امروزی خلاصه روزی پیش خواهد آمد . اگر افراد دسترسی به جاهایی چون دانشگاه برای آشنایی نداشته باشند چه ؟ تازه آنجا هم فرایند آشنایی همانی ست که در بیرون . فساد اخلاقی برای آنی که درست تربیت شده در بازترین شرایط هم رخ نمی دهد و برعکس او که قرار باشد به سمت هرزگی برود توی زندان هم که حبسش کنی کار خودش را می کند !
اما اگر در جشنواره در کنار آنانی که برای آمدن نام تک تک عوامل فیلمتان در تیتراژ کف زدند ، صداهای مخالف هم شنیده می شد که تعجب اولیه من ِ شهرستانی را موجب شد به این علت بود که در تهران جوانان به مراتب نسبت به شهرستانها از آزادی بیشتری برخوردارند و عمق درد ِ فریاد زده شده در فیلم را غالبا" یا در نمی یابند یا تا آن حد که من ( و شما . . . چون از تیتراژ دریافتم که شما هم شهرستانی هستید ) لمس کرده ایم نمی یابند . و ضمنا" عده ای نیز با همان نگاه ِ تنگ و از گوشه چشم و نمی دانم < ضد نظام > و < چند وصله دیگر > به اثر نگریسته اند . حال آنکه نکته ای که در این مورد با آقای آزاده هم عقیده ام اینست که این شاید تنها حدیث ِ نفس ِ فیلمساز بوده که البته منحصر به او نیست و درد ِ همراه با شرمساری ِ بسیاری دیگر از جوانان این مرز و بوم است . من در آن نه دشمنی با نظام دیده ام و نه اندیشه فمینیسم . آنچه دیدم تنها سوپاپ اطمینانی بود برای تخلیه فشار و بس . که به گمانم باید تحمل این میزان انتقاد را داشت . با توجه به اینکه کار سینما ی در خدمت جامعه – و نه سینمای هنر برای هنر – همین است . و فیلم کوتاه نیز به ادعای همه بزرگان این عرصه تنها زمانی ارزش دیدن دارد که دو چیز در آن باشد : 1. نو آوری 2. جسارت
حال آیا واقعا" ضرورت دارد تا اینچنین ، دوست عزیزم آقای آزاده ، مسئولین ِ برگزاری ِ جشنواره امسال را پیشاپیش از خطر ِ ( ! ) پذیرفتن ِ فیلمی مشابه ِ آثار ِ در < لیست ِ سیاه > قرار دادهء خویش بر حذر دارند ؟
لااقل در مورد فیلم < تداخل > که امکان زوم کردن روی آن برایم مقدور بوده باید بگویم < نه >
بگذاریم دیالوگی ایجاد شود . تو حرف ِ دل ِ مرا بشنو و من درد ِ دل ِ تو را . پس از مدتی هردویمان در این میانه به توازنی و فصل مشترکی خواهیم رسید که زیستن در کنار هم را زیبا تر می کند .
به امید آنروز .
<< ف . محمدی قره باغی >>